معنی حکایت اندرز پدر

معنی حکایت اندرز پدر

 اندرز پدر 

یاد دارم که در ایام طفولیت، متعبد و شب خیز بودم. شبی در خدمت پدر، رحمة الله علیه، نشسته بودم و همه شب، دیده بر هم نبسته و مُصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته.

پدر را گفتم: از اینان، یکی سر برنمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند.

گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی، بِه از آن که در پوستینِ خلق، اُفتی.

ادامه مطلب ...
معنی حکایت دعای مادر فارسی هفتم

معنی حکایت دعای مادر فارسی هفتم

 معنی حکایت دعای مادر 

 

از بایزید بسطامى - رحمة اللّه علیه - پرسیدند که ابتداى کار تو چگونه بود؟ گفت: من ده ساله بودم، شب از عبادت خوابم نمى‌بُرد.

شبى مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است، نزد من بخُسب.

 

مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود؛ پذیرفتم. آن شب هیچ خوابم نبرد و از نماز شب بازماندم. یک دست بر دست مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم.

ادامه مطلب ...
Arrow دانلود اپلیکیشن